جلال الدين الرومي

160

فيه ما فيه ( فارسى )

فصل صورت فرع عشق آمد كه بىعشق اين صورت را قدر نبود 282 . فرع آن باشد كه بىاصل نتواند بودن . پس اللّه را صورت نگويند ، چون صورت فرع باشد و او را فرع نتوان گفتن . گفت كه عشق نيز بىصورت متصوّر نيست و منعقد نيست ، پس فرع صورت باشد . گوييم چرا عشق متصوّر نيست بىصورت ؟ بلكه انگيزندهء صورت است . صد هزار صورت « 1 » از عشق انگيخته مىشود ، هم ممثّل هم محقّق . اگرچه نقش بىنقّاش نبود و نقّاش بىنقش نبود ، ليكن نقش فرع بود و نقّاش اصل . كحركة الاصبع مع حركة الخاتم . تا عشق خانه نبود ، هيچ مهندس صورت و تصوّر « 2 » خانه نكند . و همچنين گندم ، سالى به نرخ زر است و سالى به نرخ خاك و صورت گندم همان است . پس قدر و قيمت صورت « 3 » گندم به عشق آمد . و همچنين « 4 » آن هنر كه تو طالب و عاشق آن باشى پيش تو آن قدر دارد و در دورى كه هنرى را طالب نباشد ، هيچ آن هنر را نياموزند و نورزند . گويند كه عشق آخر افتقار است و احتياج است « 5 » به چيزى . پس « 6 » احتياج اصل باشد و محتاج اليه فرع . گفتم « 7 » آخر اين سخن كه مىگويى از حاجت مىگويى . آخر اين سخن از حاجت تو هست شد كه چون ميل اين سخن داشتى ، اين سخن زاييده شد . پس احتياج مقدّم بود و اين سخن ازو زاييد . پس بىاو احتياج را وجود بود . پس عشق و احتياج فرع او نباشد . گفت آخر مقصود از آن احتياج اين سخن بود ، پس مقصود فرع چون باشد ؟ گفتم « 8 » دائما فرع مقصود باشد كه مقصود از بيخ درخت ، فرع درخت است .

--> ( 1 ) . ح : صور ( 2 ) . ح : و تصوير ( 3 ) . ح : ( صورت ) ندارد ( 4 ) . ح : همچنين بى ( واو ) ( 5 ) . ح : ( است ) ندارد ( 6 ) . ح : پس چون ( 7 ) . ح : گفتيم ( 8 ) . ح : گفتيم